![]() |
![]() |
|
| آرزويي در سر نميشكفد مگر آنكه توان برآوردنش نيز به تو ارزاني شده باشد، آرزومند را اما كوششها بايد! |
|
سلام به همه دوستان فردا جلسه دفاعيه پروژه آقاي دكتر اوحديه همون پروژهاي كه اكثر شما دوستان و ديگر ترنسهاي عزيز در به نتيجه رسيدنش همكاري كردين. جلسه رأس ساعت 12 در بيمارستان روزبه واقع در خيابان كارگر جنوبي-پايين تر از چهارراه لشكر- نرسيده به ميدان قزوين برگزار خواهد شد. آقاي دكتر خواستن كه از اين طريق و با اعلام زمان و مكان از تمام دوستاني كه مايل هستن در اين جلسه شركت كنند دعوت بعمل بياد. يا حق. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 23:52 توسط علیرضا |
|
|
سلام به همه دوستان پيرو تماس آقاي دكتر اوحدي ظاهراً پژوهش در مورد FTM ها به پايان رسيده و بالاخره ثابت شده كه مغز FTM ها با اشخاص Stright متفاوته (از نظر اندازه در هيپوتالاموس) اما در مورد MTF ها هنوز به پنج نفر ديگه احتياج دارن تا نتيجه نهايي رو اعلام كنن بنابراين از دوستان MTF عزيز خواهش ميكنم براي اطلاع بيشتر به لينك زير مراجعه كنن: يا حق. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 21:36 توسط علیرضا |
|
|
در مورد تکمیل پژوهش دكتر اوحدي حتماً به لينك زير مراجعه كنيد:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:6 توسط علیرضا |
|
|
ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 3:10 توسط علیرضا |
|
|
درد من درد تو.....
http://artornado.blogfa.com/post-48.aspx واقعاْ باید خوندش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 22:10 توسط علیرضا |
|
|
سلام
در مورد MRI حتماْ به لینک زیر سر بزنید. http://iranbod.blogfa.com/post-144.aspx در ضمن دکتر اوحدی خواستن که همه دوستان ترنس این لینک رو تو وبلاگاشون بذارن. با تشکر. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 20:10 توسط علیرضا |
|
|
سلام به همه پيرو اطلاعيه MRI بايد عرض كنم، آقاي دكتر اوحدي پنجشنبه و جمعه 23 و 24 آذر در مركز MRI سينا اطهري واقع در تجريش (ساعت و آدرس دقيق رو متعاقباً اعلام ميكنم) حضور دارن و كليه MRI هاي باقيمانده رو انجام ميدن اين اعلام اوليه بخاطر اين بود كه سعي كنيد برنامتونو براي اون روز هماهنگ كنيد دوستان عزيزي كه مايلن در اين پژوهش بزرگ شركت كنن دوباره به من سر بزنن تا به محض دريافت آدرس و ساعت دقيق شما هم در جريان قرار بگيريد. با تشكر. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 14:5 توسط علیرضا |
|
|
در رابطه با بحث MRI به محض دریافت خبر پست می ذارم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 18:58 توسط علیرضا |
|
|
متاسفانه به علت اینکه ما ضربههای زیادی از فیلم سازان و خبر نگارها خوردیم من و دوستانم هیچ گونه همکاری با این قشر محترم نمیکنیم لطفاَ از گذاشتن کامنتهای این چنینی خودداری کنید. قبول دارم ما سوژههای مناسبی برای منافع شما هستیم در حالی که نفع ما از این قضیه صفره، شما هیچ کمکی نمیتونید به ما بکنید وضع ما تو این اجتماع اینقدر خراب هست که با تهیه یک گزارش تغییری نخواهد کرد، ما اینو بارها تجربه کردیم و مورد سوء استفادههاي زيادي قرار گرفتيم، اگر کسی میخواد و واقعاً مدعی کمک فرهنگی و اجتماعی به ماست باید از جاهای دیگه شروع كنه نه خود ما. ما از شنيدن جل الخالق و عجيباً غريبا خستهايم بيشتر از اين نمك به زخم ما نپاشين، مخصوصاً وقتي بهمون زنگ ميزنن و ميگن فلاني شبكه فلان الان داره نشونتون ميده غافل از اينكه مصاحبه داخلي بوده اما با نرخهاي نجومي "به اسم حمايت از ما" اما در واقع در جهت منافع شخصي و در جهت له كردن ما به شبكههاي خارجي فروخته ميشه. به هر حال من شرمندهام شايد ديگران به شما كمك كنن. براي شما و براي خودمون و براي همه كساني كه در جهت اثبات عقايد صحيحشون گامهاي محكم و مثبتي برميدارن آرزوي موفقيت ميكنم. يا حق. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 0:58 توسط علیرضا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 12:32 توسط علیرضا |
|
|
در جواب علي و خيلي از دوستان ديگم بايد بگم از نتيجه اين MRI الان ما با خبر نميشيم چون اين يه پژوهشه و در ضمن كار ميبره اينطوري نيست كه وقتي عكساي MRI شما حاضر شد بهتون بگن اين مسأله در مغز شما ديده شده يا نه بعد از اينكه از هيپوتالاموس بطور كامل عكس گرفته ميشه تازه بايد با اون نرم افزاري كه توضيحشو دكتر تو مقالشون دادن اندازهگيري بشه و در نهايت نتيجه شما با يك شخص straight سنجيده بشه، روزي كه اين پژوهش به نتيجه برسه هممون از نتيجش با خبر ميشيم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 11:4 توسط علیرضا |
|
|
طرح يك سؤال : سلام. من چند ساله انواع كارها رو مي كنم تا يك چهره زنونه داشته باشم: ليزر مو-برداشتن ابروو....ولي اون چيزي كه مي خوام نمي شه. مگه در عمل تغيير جنسيت فقط آلت رو برنمي دارن پس چهره رو چه جوري زنانه مي كنند؟ با هورمون؟ تو رو خدا اگه چيزي در مورد اين مي دوني بگو يا اگه دكتري مي شناسي معرفي كن. دوست عزيزي اين كامنتو براي من گذاشتن، گفتم شايد اين سؤال براي خيلي از دوستان پيش اومده بخاطر همین كل سؤال ايشونو اينجا گذاشتم، اما در جواب بايد بگم كه دوست عزيز معمولاً در كشورهاي اروپايي وقتي تغيير جنسيت انجام ميشه به دنبال اون جراحيهاي زيبايي هم انجام ميدن تا چهره و اندام شخص نرمال بنظر بياد، اما اينجا به غير از جراحيهايي كه خود اشخاص براي زيباييشون انجام ميدن (مثل بينی و گونه و فك) جراحي ديگهاي به عنوان زيبايي انجام نميشه متأسفانه اسكلت شما مردانه و مربعي شكله و درست در نقطه مقابل شما اسكلت ما زنانه و دايرهاي شكله و اين مشكليه كه ما ناگزير به تحمل كردن اون هستيم چون نميتونيم تغييرش بديم و تغيير دادنش تا حد خيلي جزئي كه بخواد بهمون كمك كنه هزينههاي سرسام آوري رو به همراه داره كه ما از پسش بر نميايم چون همينجوريشم هممون تو پول خود جراحي تغيير جنسيتش مونديم! اما چهار نكته: اول اينكه من دوستان mtf زيادي دارم كه بعد از جراحي با همين اسكلت هم دخترهاي نرمال و قشنگي هستن. دوم اينكه چرا اينقدر به طبيعي شدن ظاهر اهميت ميدين؟ سعي كنيد با قشنگ كردن چيزاي ديگه اين به ظاهر نقص خودتونو كمرنگ كنيد كاري كه همه ما سعي ميكنيم انجام بديم . سوم اينكه از همه دوستان ترنسم خواهش ميكنم هميشه هدفمند گام بردارن اين مهم نيست كه ما فقط جراحي كنيم، اين مهمه كه ما يادمون نره اهدافمون چي بوده چرا قالبمونو تغيير ميديم، اين مهمه كه ما هميشه بتونم به اون موفقيتهايي كه ميخواستيم و هدفمون بوده برسيم نه اينكه بعد از جراحي همه چي يادمون بره و بگيم پشيمونيم و اشتباه كرديم سعي كنيد طوري پيش بريد كه اگر قراره بعد از عمل پشيموني سراغتون بياد از همين الان اصلاً سراغ جراحي نرين كاري نكنيم كه بخوايم كاسه چه كنم دستمون بگيريم و راه بيفتيم از همه كمك بخوايم، ما تو زندگيامون به اندازه كافي زجر كشيديم لااقل خودمون باعث بيشتر شدن اين عذاب نشيم. چهارم اينكه بحث در اين زمينهها تمومي نداره از دوستان ترنسم ميخوام اگه سؤالي دارن اينجا مطرح كنن كه با بحث هايي كه اينجا پيش مياد شايد مشكل خيلي ها حل بشه. اما در مورد قولي كه براي توضيح دادن جراحي دادم، يادم نرفته اما از اون روز هنوز زمان كافي نداشتم همين روزا روش كار ميكنمو ميام. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 20:47 توسط علیرضا |
|
|
يكي از دوستان در مورد جراحي دوستمون خواستن كه بيشتر توضيح بدم اما چون جراحي همه به همين شكله بهتره يه توضيح كلي در مورد جراحي بدم كه اگه احياناً كسي در مورد مراحلش اطلاعي نداره با اين مسأله آشنا بشه پس در اولين فرصت با توضيحات كامل بر ميگردم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مهر 1385ساعت 2:18 توسط علیرضا |
|
|
داشتم تو وبلاگهاي دوستام يه چرخي ميزدم تو وبلاگ آرمان به كامنت جالبي برخوردم گفتم بد نيست اونايي كه خود ما براشون مسخرهايم ديگه چه برسه به رابطه هامون!!، اين مطلبو بخونن، به آرمان sms زدم براي اينكه ازش اجازه بگيرم كه اصلاً دريافتش نكرد اما مطمئنم مخالفتي نداره پس آرمان جان با اجازت:
سلام آرمان جان نازنین. من 9 ساله با یه اف تو ام دارم زندگی می کنم و به اندازه جونم دوستش دارم. اینو می دونم عشقی که اون به من میده رو هیچ جا دیگه نمی تونم پیدا کنم.
بالاخره اینم حرفیه دیگه! حالا هی ما میگیم نمیشه و هی شما! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 20:47 توسط علیرضا |
|
|
اتفاق خوب امروز رها شدن يه TS ديگه از قالبش بود براش آرزوي موفقيت ميكنم و اينكه اميدوارم قدر اين اقدام به موقع پدر و مادرشو هميشه بدونه. مطمئنم من و خيلي هاي ديگه امروز دوست داشتيم جاي اون باشيم، اما به هر حال خداي بزرگ خودش ميدونه كه كي بايد اين اتفاق بيفته پس ما همه منتظريم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 21:32 توسط علیرضا |
|
|
وقتي يه مدت طولاني نمياي يكم نوشتن سخت ميشه اينقدر مطلب زياده كه نميدوني كدومو بنويسي، اما ترجيح ميدم اول از جلسات بهزيستي بگم كه فوقالعادهست همينكه هفتهاي يه روز همه دور هم جمع ميشن از مشكلاتشون از موفقيتها و شكستهاشون ميگن خودش كلي ارزش داره اينو بايد از زبون خود بچهها بشنوين كه وقتي جلسه تموم ميشه چقدر همه پر انرژين، چقدر برامون مهمه كه صبح زود اينهمه راهو با اشتياق ميريم كه جلسه رو از دست نديم. امروز حضور دكتر اوحدي باعث شد دوباره قضيه MRI مطرح بشه كاري كه بارها و بارها ما از همه خواستيم اما اكثر بچهها حرفمونو قبول نكردن امروز با حضور دكتر اوحدي جون تازهاي گرفت. ما همه اميدواريم اين قضيه (تفاوت اندازه نقاط هيپوتالاموس افراد TS با افراد Straight در يك جنس) ثابت بشه چون اينجا همه دنبال يه دليل فيزيكي براي اين مشكل ميگردن تا ما رسميت پيدا كنيم و تابو نباشيم يكي باشيم عين همه آدماي ديگه شايد اين براي ما يه رويا باشه اما اميدوارم تلاش همه كساني كه به اثبات اين امر كمك ميكنن به ثمر برسه البته با همكاري خودمون. تصميم گرفتم ديگه در مورد مسائل شخصيم ننويسم چون فكر ميكنم اين حرفا به درد كسي نميخوره روزي كه اين وبلاگو ساختم فقط يه نيت داشتم اونم معرفيه ترانس سكسواليسم بود، فرياد درد و تقاضاي حمايت، نه براي خودم براي همه كساني كه مثل منن، يه جورايي براي من دیگه از اين حرفا گذشته بايد به فكر جنينهايي بود كه هنوز متولد نشدن، به فكر اونايي كه تو شهراي مختلف يا حتي همين تهران به ظاهر پيشرفته اسير نادانيه خانوادههاشونن و اسير فرهنگ غلط سنتي!، به فكر اون بچههايي كه 11-10 سالشون بيشتر نيستو خودشونم نميدونن كه چرا با همه فرق دارن و هيچ راهنمايي ندارن كه كمكشون كنه، به فكر همه اونايي كه قراره يه روز جاي الان من باشن چطوري بايد بهشون كمك كرد؟! خلاصه هدفم اين بود اما بعضي وقتا طبيعت بازيهاي عجيبي با آدم ميكنه طوري كه اينجا شده بود يه پناهگاه براي حرف زدن، حرفايي كه يه جوري ميخواي فقط خودت بدوني اما از يه طرفم دوست داري ديگرانم بدونن كه داري بدجوري زجر ميكشي، اون مشكلات شخصي هنوز سرجاشه و نه تنها بهتر بلكه روز به روز بدترم ميشه اما ميدونم كه اينجا جاش نيست، پس ديگه اون روال رو ادامه نميدم. از همه دوستاني كه برام كامنت ميذارن ممنونم خيلي از اين كامنتها دلگرمي براي خودم بود خيلياشم تونست يه پل ارتباطي باشه با بچههاي TS كه با هم آشنا بشيم، به هر حال اين وبلاگ پابرجاست و اميدوارم اين ارتباط ها و كامنتها ادامه داشته باشه. سعي ميكنم به موقع و با مطالب جديد آپ كنم پس تا بد. يا حق. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 22:51 توسط علیرضا |
|
|
همین روزا میام با مطالب جدید.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 17:38 توسط علیرضا |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 0:2 توسط علیرضا |
|
|
داشتم با دوستم صحبت ميكردم بهم گفت اگه من تو دنياي جديدت نباشم چه اتفاقي مييفته؟!!!!!! دنياي جديد؟! زندگي جديد؟! چرا آدما اينطوري به قضيه نگاه ميكنن، آخه چرا باورشون نميشه بعد از به هوش اومدن ما دنيا همين دنياست و زندگي همين زندگي فقط يه چيزي كه سرجاش نبوده سر جاي خودش قرار ميگيره من تازه ميشم عين تو با تمام مشكلاتي كه داري دنيا قشنگ نميشه در واقع هيچ چيز تغيير نميكنه (متأسفانه) فقط ديگه براي اثبات ماهيتت لازم نيست انرژيتو هدر بدي. به خدا فقط همين. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 2:3 توسط علیرضا |
|
|
امشب بالاخره به نتيجه رسيدم اما پاک قاطی کردم هنوز يه عالمه مشكل حل نشده دارم، مرددم و اين بدجوري آزار دهندست مردد بخاطر اينكه هنوز مطمئن نيستم انتخابم درسته يا نه! كاش ميشد حلش كرد..... مشكلاتو ميگم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:30 توسط علیرضا |
|
|
ما هنوز داریم دنبال دکتر می گردیم....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 23:35 توسط علیرضا |
|
|
امروز صبح با پارسا رفتيم دنبال پيدا كردن دكتر توي بيمارستانايي كه وزارت بهداشت بهمون معرفي كرده بود كه تحت پوشش اونا بهصورت دولتي جراحي مارو انجام ميدن ساعت 10 صبح جلوي بيمارستان حضرت فاطمه(س) با يكي ديگه از بچهها قرار داشتيم از اونجايي كه دوستمون زياد خوش قول نيست مطمئن بوديم نمياد ولي با اين حساب تا ساعت 10:45 منتظرش بوديم كه نيومد به خانم ملك آرا زنگ زدم براي كسب تكليف كه بايد پيش كي بريم؟ خلاصه وارد بيمارستان شديم يه دفعه پارسا گفت اينوووووووووو! وسط كلينيك با اون ازدحام جمعيت و بلاتكليفي مردم، يه مريض بدبخت كه نصف تنش باند پيچي شده بود همينطوري رها شده بود تا همراهانش پول ترخيصشو بدن كه اونا هم نداشتنو .............. خلاصه رفتيم به سمت دفتر مددكاري بعد از يك ربع انتظار يه خانمي كه معلوم بود شايد فقط يه بهياره از اونجا اومد بيرون! رفتيم پيشش گفتيم مسئول مددكاري كي ميان؟ گفت ساعت 1، گفت مشكلتون چيه گفتيم يه مورد خاصه كه فقط بايد به خود ايشون بگيم، اومد خيلي ابراز فضل كنه گفت مريضتون همو سكسه، اينجا بود كه منو پارسا فكامون اومد پايين آخه همو سكشوالها كه اصلاً جراحي ندارن!!!!!!!!!!!! گفتم نه خانم ترنس سكسه گفت اينجا عمل نميكنن، خلاصه رفتيم دفتر رئيس بيمارستان، منشيه آقاي رئيس به محض اينكه مشكل مارو فهميد ديگه يادمون نمياد نگاهمون كرده باشه به طور مجازي مارو نگاه ميكرد و حرف ميزد (بيمارستان مملكت كه اين باشه هييييي) خلاصه توجيهش كرديم كه از طرف چه مركزي معرفي شديم تا راضي شد شماره رئيسو بده كه بعداً رئيس كميته خودمون باهاش تماس بگيره در ضمن با خبر شديم مسئول مددكاري تشرف فرما شدن. رفتيم اونجا خلاصه گفت اگر كسي اينكارو انجام بده فقط يه دكتره كه اونم الان نيستو بريد هفته ديگه بياين بعد به ما گفت برادرين گفتم نه دوستيم فكر كرده بود پسريم اومديم دختر بشيم، چه تشخيصاي قشنگي! خلاصه رفتيم پذيرش كه وقت بگيريم متوجه شديم آقاي دكتر از اول مرداد تا اول شهريور مسافرتن خلاصه فقط رفتار مسئول پذيرش بعد از اينكه فهميد مشكلمون چيه باهامون خوب بود گفت پسرم بريد اول شهريور بياين با نامههاتون، تشكر كرديم و اومديم بيرون. بيمارستان حضرت فاطمه يكي از بزرگترين مراكز جراحيهاي ترميمي و پلاستيك در ايرانه و بيمارستانيه كه بارها اين جراحيو اونجا انجام دادن اما جالبه كه وزارت بهداشت نميدونه اونجا چند ساله اين جراحيو انجام نميدن و جالبتر اينكه روزي كه ما تو وزارت بهداشت گفتيم ميخوايم تو بيمارستان خصوصي عمل كنيم چون شما براي ما امكاناتي در نظر نگرفتين ولی اكثر بچهها مشكل مالي دارن به ما گفتن وقتي ما همه چي در اختيارتون گذاشتيم چرا بيمارستان خصوصي و چرا هي گله!! عجب دنيايي عجب وضعي. حالا خود شما قضاوت كنيد!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 21:18 توسط علیرضا |
|
|
سلام امشب خيلي دلم واست تنگ شده، ديروز داشتم با دقت عكساتو نگاه ميكردم يه عكس داريم كه با هميم و من اون عکسو خیلی دوست دارم اون موقع شايد فقط 4 سالمه، يه وقتايي خيلي لازمت دارم خيلي زياد...
اما حيف كه تو خيلي وقته نيستي!
شايد اگه رفتنت دست خودت بود بازم الان دوست داشتي نباشي عين همه اونايي كه روزي هزار بار از خدا فقط مرگشونو ميخوان اما لااقل مطمئنم رفتنت خيلي ديرتر از اون روز بود اونوقت تا الان هم عكسات بيشتر بود هم خاطراتم هم اين افسوسايي كه ميخورم و هر دفعه كه بهش فكر ميكنم نميفهمم دليل اصليش شايد فقط نبودن توست! ميخوام ازت اجازه بگيرم اما نميدونم چطوري! با اينكه خودخواهيه اما دلم ميخواست باشي تا اوني كه الان داره زجر ميكشه و داغون ميشه و ميدونم آخر سرم همين كار دستش ميده لااقل فقط تنها نبود، كاش ميتونستم كمكش كنم اما ميدونم كه نميتونم! خيلي بهت احتياج دارم اما تو كه نيستي اين نياز اينقدر زياد به سراغم اومده اينقدر حسرت وجودتو خوردم كه نميتونم بشمرمش اما اينو خوب ميدونم كه هيچوقت هيچ جا و با هيچ كس نتونستم نيازمو برطرف كنم و جاي خاليتو حس نكنم، نبودن تو درسته كه خیلی محكمم كرده اما بيشتر از اون، ضعيفم كرده، يه ضعف دروني كه فقط خودم ميبينمش. الان ديگه بزرگ شدم حسرت كشيدن، تو اين روزا، با روزاي بچگيم خيلي فرق ميكنه اون موقع سختتر بود خيلي وحشتناك بود خيلي عذابم ميداد اما الان ديگه بيشتر دلتنگيه يه دلتنگياي كه نميدونم تا كي ادامه داره، اما امشب خيلي دلم واست تنگ شده.......................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 2:35 توسط علیرضا |
|
|
ديگه كم كم وقتشه ميخوام پوست اندازي كنم ميخوام آزاد شم، ديگه هيچكسم نيست كه بخواد كه من به خاطرش صبر كنم... همه ميخوان زندگيشون شخصي باشه، قراره كسي ديگه به كار اون يكي كاري نداشته باشه اين يعني تو برو هركاري دوست داري بكن زود و ديرش فرقي نداره مهم اتفاقيه كه قراره بيفته... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 2:28 توسط علیرضا |
|
|
خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري اوني باش که دلت مي خواد باشي چون تو فقط يه بار زندگي مي کني و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 21:26 توسط علیرضا |
|
|
چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهائيست
ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشائيست مرا در اوج مي خواهي تماشا کن ،تماشا کن دروغين بودمت ديروز، مرا امروز حاشا کن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 20:46 توسط علیرضا |
|
|
يه وقتايي بدجوري دلم ميگيره مثل الان...يه وقتايي يادم ميره قول دادم منطقي باشم...يه وقتايي يادم ميره قول دادم نقشمو خوب بازي كنم...يه وقتايي يادم ميره قول دادم به درستي گولت بزنم...يه وقتايي يادم ميره كه قرار شد خودمم گول بزنم...يه وقتايي يادم ميره بايد كوچكترين توجهي به حسهام نكنم...يه وقتايي يادم ميره قراره چشمامو ببندمو فرض كنم هيچ اتفاقي نيفتاده...اي كاش يادم ميرفت چه روزاييو گذروندم...اي كاش يادم ميرفت تو چه عالمي بودم...اي كاش يادم ميرفت كه يه حس بزرگو تجربه كردم...اي كاش يادم ميرفت چي گفتم چي شنيدم...اي كاش نميفهميدم همه چي يه طور ديگه شده...اي كاش فرق اين نگاههاي متفاوت دلمو نميسوزوند...اي كاش فرارتو حس نميكردم...اي كاش خيلي چيزارو نميفهميدم... كاش ميتونستم حلش كنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 17:43 توسط علیرضا |
|
|
ميدوني چيه بعضي وقتا حس ميكنم بد موضوع رو جا ميندازم با اينكه وقتي يه گوش شنواي منطقي پيدا ميكنم سعيمو ميكنم به بهترين نحو اين مسألو رو براش توضيح بدم اما حس ميكنم يه اشتباه بزرگ در مورد همه داشتم اونم اينه كه همه فكر ميكنن ما وقتي عمل ميكنيم ديگه هيچ مشكلي نداريم، اما اينو يادشون ميره كه ما تازه ميشيم یه آدم معمولی! چرا فكر نميكنن كه بعدش ما به عنوان يه آدم عادي هزارتا مشكل داريم؟ شايدم بيشتر! به اضافه اینکه تازه کلی از دوستان ونزدیکانمونم به خاطر این تغییر از دست میدیم چون اونا با ( این ننگ نمیتونن ادامه بدن و برای در امان موندن از طعنه و کنایه های دیگران به ناچار باید برن). خودمو ميگم به بقيه كاري ندارم،26 سالمه حالا معلوم نيست كي بتونم عمل كنم تازه بايد كلي صبر كنم قيافم جا بيفته برم سر كار (6 ماه، 1 سال شايدم بيشتر) كي ميدونه بدن من چقدر زود يا دير جواب ميده حالا باز جاي شكرش باقيه يه مدرك دارم اما ديگه فكر نميكنم حتي بتونم از كساني كه الان ميتونم ازشون كمك بگيرم براي كار ديگه بعد عملمم حاضر باشن همچين كاري بكنن! ميدوني چيه حتی دوستاي نزديك خودمم فكر ميكنن هدف اول و آخر من عمله اما عمل براي ما برابره با يه تولد دوباره فقط همين، شايد يكي دوماه خوشحال باشيم كه ديگه حمل كننده يه هويت غريبه نيستيم و هويت خودمونه كه داريم راه ميبريمش اما به خدا لذتش فقط همون یکی دو ماهه چطوري بگم اينو درك كنين! بابا به خدا من حاضرم بميرم اما اينطوري تو اين اجتماع مثل موش كور يه زندگي زيرزميني نداشته باشم دلم ميخواد رو باشم! دلم ميخواد وقتي عاشقم عين همه آدما بتونم لااقل فقط حرفشو بزنم نه اينكه بترسم كه اگه ديگران بفهمن..........! دلم ميخواد وقتي درد دارم بتونم راحت بشينم با دوستم حرف بزنم نه اينكه اونو همش بريزم تو خودم اينقدر قورتش بدم كه بعد از يه مدت ديگه اون گره رو نتونم باز كنم ! دلم ميخواد مثل همه آدماي ديگه حق داشته باشم نه اينكه بهخاطر اين مسأله مجبور باشم از همه حقوقم بگذرم و تازه نظارهگر استفاده ديگران از حقوقم باشم! بابا منم آدمم دلم ميخواد عين آدم زندگي كنم . اينجاست كه به خدا ميگم خدايا ناشكري نميكنم اما باور كن ادامه دادنش برام سخته نميتونم، من نه ضعيفم نه خودخواه، اينو ثابت كردم با 26 سال دوگانگي مطلق، اما كاش ميشد خدا مرگم مثل آرزوهاي ديگه آدم به آدم ميدادو دلخورم نميشد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 16:0 توسط علیرضا |
|
|
1385-04-13 | 15:48:02
جواد قاسمی ![]() فیلم مستند «گاهی اتفاق میافتد» ساختهى شراره عطاری ، سهشنبه و شنبه ، ششم و دهم تیرماه در تالار بتهوون خانهى هنرمندان ایران به نمایش درآمد . «گاهی اتفاق میافتد» پرداختی است جسورانه به موضوعی فراموششده . نگاهی است به انسانهای فراموششده یا شاید تلنگری به انسانیت فراموش شده ! فیلم گرچه تلخ است اما ساختهشدناش حاکی از یک امید است . امید به آگاهی . گفتوگوی ما با شراره عطاری ، کارگردان این فیلم را میخوانید. ![]() نمایی از فیلم مستند «گاهی اتفاق میافتد»
- از فعاليتهاي گذشتهتان شروع كنيم . يك سال و نيم در جهاد دانشگاهي دورهي كارگرداني گذراندهام. در كارگاه آزاد بازيگري آقاي سمندريان هم بودم. در دورهاي تئاتر هم كار ميكردم ولي در طي يازده سال گذشته بيشتر از همه به عنوان دستيار اول كارگردان و برنامهريز در حيطهي تلويزيون فعاليت داشتهام. كارگردان يك برنامهی تركيبي تلويزيوني سيزده قسمتي بودهام. يك فيلم مستند به نام «سفر» دربارهی عاشورا ساختهام كه فقط به عنوان يك تجربه بود. در دانشگاه لندن هم نمايش داده شد كه ظاهرا با استقبال خوبي مواجه شده و در يك سري شب فيلم هم نمايش داده شده كه من حتي خبر هم نداشتهام. - چه شد كه سراغ اين سوژه رفتيد ؟ بعد از «سفر» نميدانستم كه ميخواهم مستند كار كنم يا وارد حيطهي داستاني شوم . در مقطعي هم كه اين فيلم را ساختم ، دورهاي بود كه تصميم داشتم يك فيلم داستاني كوتاه كار كنم. خيلي اتفاقي با اين سوژه برخورد كردم . قرار بود در منزل ريما نوازندهاي را ببينم. نميدانستم آن جا خانهي ريما است. ريما رفت بيرون و من فقط يك لحظه جلوي در ديدماش و تعجب كردم از ديدناش. چون آن موقع ريما هنوز پسر بود ولي زنپوش. بعد از مدتي چند نفر ديگر آمدند كه يكي از آنها ناماش شيده بود و از شخصيتهاي فيلم من هم هست. پسري بود كه آرايش داشت . من هم مثل آدمهاي ديگر آگاهياي نسبت به اينها نداشتم و فكر ميكردم منحرف جنسي هستند. منتظر بودم از آن منزل خارج شوم و با آن كسي كه من را دعوت كرده بود دعوا كنم. شيده خيلي سعي كرد با من حرف بزند اما من حاضر نبودم حتي نگاهش كنم. در آن خانه از حضور كسي ناراحت بودم و شيده هم كه خيلي باهوش بود اين را فهميده بود. به هر ترتيبي كه شده آن شخص را دنبال كاري فرستاد و خودش آمد كنار من نشست. پرسيد: داشتي اذيت ميشدي؟ آن جا بود كه نگاهش كردم . شروع كرد با من حرف زد و درد و دل كرد . همين طور كه با من حرف ميزد احساس ميكردم دارم عرق ميريزم. مدعي بودم كه آدم تحصيلكرده و روشنفكري هستم ، آنوقت از چنين موضع وحشتناكي به اين آدمها نگاه ميكردم .از خودم خجالت ميكشيدم و به خاطر طرز فكرم نسبت به اين انسانها كاملا احساس شرمندگي داشتم. ديگر نميخواستم از آن جا بروم چون با دنياي تازهاي آشنا شده بودم. آن شب هم زياد فكر ساختن اين فيلم نبودم تا اينكه كسي كه من را به خانهی ريما دعوت كرده بود ، زنگ زد و گفت كسي كه خانهاش بودم ميخواهد عمل كند. آن جا اين فكر به ذهنم رسيد . رفتم ريما را ديدم . اتفاقا شبي بود كه خيلي ناراحت بود و به خاطر كسي كه اذيتاش كرده بود گريه ميكرد . آن شب تصميمام را گرفتم و با ريما حرف زدم. زماني كه ساخت اين فيلم را شروع كردم قرار بود دو هفته بعد عمل كند اما سه ماه بعد عمل كرد. من هم مقطعي كار ميكردم به خاطر همين تمام مراحل ساخت فيلم بالغ بر سه سال طول كشيد. - اين اشخاص مشكلي براي ظاهر شدن جلوي دوربين نداشتند؟ نه . حداقل ريما و شيده اصلا . جملهشان هم اين بود: «از ما كه گذشت . شايد حداقل كمكي باشد به همنوعان ديگرمان. » - به واقعگرا بودن سينماي مستند اعتقاد داريد يا سعي ميكنيد با ديد خودتان معناي ديگري به واقعيت بدهيد؟ من به واقعگرا بودن معتقدم . حس ميكنم در فيلم مستند ميتوانم نگاه خودم را داشته باشم ولي اگر نگاه شرافتمندانه و صادقانه باشد قطعا واقعگرا است. فقط ميشود كمي ابعاد فيلم را پررنگتر كرد. در اين فيلم سعي كردم حس همذاتپنداري در تماشاگر ايجاد كنم. قيد خيلي چيزها را زدم چون همين حس را تحت الشعاع قرار ميداد. - فكر نميكنيد اين پر رنگ كردن بعضي از ابعاد ، دخالت در سير طبيعي واقعيت محسوب شود؟ نه . مثلا يك آدم عادي دروغ ميگويد ، ما در يك فيلم كه ميبينيم ميگوييم آدم است ديگر ، آدم دروغ هم ميگويد . ولي وقتي با موجودي مواجه ميشويم كه هيچ شناختي از او نداريم ،كاملا به او به عنوان يك پديدهی عجيب و غريب نگاه ميكنيم ، هميشه هم نسبت به او موضعگيري ميكنيم ، اگر همين آدم دروغ بگويد واكنشمان نوع ديگري است. در آن جايگاه كه قرار ميگيرد همه چيز پررنگتر ميشود. بنابراين مجبوري يك سري ابعاد انساني آدمها را كمرنگتر نشان دهي. نه اينكه نشان ندهي . روابط عاطفيشان با پسرها، تناقضي كه گاهي اوقات در وجودشان هست ،مادر ريما كه از دست اين آدم ناراحت بود، همهی اينها در فيلم بود . - چه واقعگرا باشيد و چه نباشيد، مخاطب تفسير خود را از فيلم خواهد داشت . چه طور مخاطب را وارد اثر كرديد كه اين امور ناآشنا براياش واقعي جلوه كند و آن حس همذاتپنداريايجاد شود؟ شايد واقعيت اين است كه من خيلي صادقانه با اين قضيه برخورد كردم. يعني از دريچهی آن حس همذاتپنداري كه بين من و اين آدمها ايجاد شد، به فيلم نگاه كردم و با همين روند پيش رفتم. شايد به خاطر همين است كه اين حس را ايجاد كردهام.اين روندي كه اتفاق افتاده يك روند واقعي بوده و من از ابتدا همينطور به مسئله نگاه كردم. - استفاده از شيوههاي مستند گزارشي و بازسازي در فيلم كاملا مشهود است .هركدام از گونههاي مستند رتيم خاص خودشان را دارند . نترسيديد كه ريتم كارتان بيفتد؟ چرا . در واقع خيلي كار خطرناكي است . اولا من اصلا دلم نميخواست به سمت مستند گزارشي پيش بروم.اين كارم را سخت ميكرد چون هر كاري كه ميكردم اين سوژه احتياج به اطلاعرساني هم داشت. اطلاعرساني ميطلبيد كه اين آدمها با دوربين حرف بزنند. تمام تلاشام اين بود كه بتوانم از مستند گزارشي پرهيز كنم. نتوانستم كاملا از بين ببرماش اما نميدانم چه قدر توانستهام كمرنگاش كنم. آن هم در فضاهايي كه خطر داستانيشدن را داشتم. بعضي از آدمها از اين كار به عنوان يك مستند داستاني اسم ميبرند در صورتيكه اين فيلم ، مستند داستاني نيست. درست است كه من قدم زدن ريما در خيابان را بازسازي كردم ولي واقعا او ميخواسته در خيابان قدم بزند و من فقط تصويرش را گرفتهام. البته بخش عمدهاي از يك فيلم در تدوين اتفاق ميافتد كه من از تدوين خيلي راضيام. يك بار فيلم را با كس ديگري تدوين كردم و همهاش را دور ريختم. آن شخص تلاشاش را كرده بود اما اصلا ديدگاهاش نوع ديگري بود. درست مثل اين بود كه ما از دو پنجرهی متفاوت به اين موضوع نگاه كرده بوديم. فكر ميكنم از راشهاي من بشود به تعداد تدوينگرهاي موجود فيلم تهيه كرد. البته مقصر بخشي از اين اتفاق هم خودم بودم چون در مرحلهی اول تدوين با اين تصور كه يك نگاه ديگر اضافه ميشود ، چندان حضور نداشتم. زماني كه فيلم را ديدم باورم نميشد و از فيلم بدم آمده بود. به شدت نا اميد و مايوس شده بودم. تدوينگر گناهي نداشت چون نگاهاش اين طور بود. با اين كه هزينه هم كرده بودم ، فيلم را كنار گذاشتم تا تدوينگر ديگري يافتم. ميدانستم آدم باهوشي است و براي كارش ارزش قائل است. كاملا دوستانه وارد قضيه شد و كارش بيشتر از پول برايش مهم بود. كسي بود كه ريتم را خيليخوب ميشناخت و خيليخوب ميدانست كه از كدام قسمتهاي فيلم بايد استفاده كنيم. من هر بار كه ميرفتم سر تدوين ، حالام بهتر ميشد. شايد بخش اندكي از اين فيلم در نسخهي قبلي هم بوده است. - جامپكاتهاي زياد فيلم به اين دليل بود كه از پلانها نميتوانستيد استفاده كنيد يا تمهیدی بود تعمدی در راستاي حفظ ريتم ؟ كاملا تعمدي بود. فكر كردم به فيلم كمك ميكند و نظر تدوينگر هم همين بود. - فيلم از نقطهاي شروع ميشود كه ريما در خيابان در حال قدم زدن است. سكانس آخر باز همان تصاوير بود اما اين بار سياه و سفيد. ظاهرا نگاه چندان خوشبينانهاي به سرنوشت اين آدمها نداريد؟ نميتوانم بگويم خوشبينانه نيست. شايد چندان مطمئن نيست. ديالوگهاي ريما در آخر فيلم اين است كه: «تصوراتي كه داشتم پوچ بود، اتفاق خاصي نيفتاد فقط جنسيت عوض شد» البته آن موقع حالاش بد بود. ماجرا اين قدر هم وحشتناك نبود . الان اصلا اين عقايد را ندارد و از كاري كه كرده خيلي هم راضي است. ولي آن موقع روحيهاش خوب نبود و در بحران عجيبي زندگي ميكرد. خيلي شرايط سختي داشت اما الان اصلا پشيمان نيست . خودش هم در جلسهی نمايش فيلم گفت كه « ما فكر ميكنيم بعد از عمل خيلي خوشبخت خواهيم شد ولي تازه به حالت طبيعي بر ميگرديم ». به خاطر همين است كه تا مقطعي دچار شرايط بحراني هستند. اما واقعيتي وجود دارد ؛ اگر اجتماع نتواند اين آدمها را بعد از عمل بپذيرد مسلما وضعيتشان بحراني خواهد شد. حتي ممكن است شرايطشان از زندگي قبل از عمل هم بدتر شود. معلوم است كه دنياي شان واقعا سياه و سفيد ميشود. درست است . من نگاهام اينگونه بود . اگر به درستي با اينها برخورد نكنيم ، اگر اطلاع رساني نشود ، اگر حمايتشان نكنيم ، اگر جايگاه بهتري درجامعه نداشته باشند ، ممكن است اين اتفاق بيفتد . مگر اينطور نبود كه مادر ريما هم بعد از دوسال قبولاش نميكرد . تكليف اين آدم درجامعه چيست؟ بايد چه كار كند؟ - در بين مخاطبان فيلمتان ، بازخورد متفاوتي بين زنها و مردها مشاهده نكرديد؟ نه . خيلي عجيب است . معمولا همهی آدمها حس همذاتپنداري داشتند و همچنين انبوه سوالاتي برايشان پيش ميآمد . مادر من كه يك زن سنتي و خانهدار است ، حاضر نبود اسم چنين افرادي را به زبان بياورد . بعد از ديدن اين فيلم خيلي حساش عوض شد. ميدانم حالا اگر بخواهم ريما را به منزلمان دعوت كنم مادرم خيلي هم خوشحال ميشود. - شباهتي بين سينماي مستند و داستاني ميبينيد؟ تخيل در فيلم داستاني خيلي دخيل است . قدرت مانوري كه در كار داستاني داري قابل مقايسه با مستند نيست . كار مستند يك تعهدي به همراه دارد كه اگر بتواني به آن تعهد عمل كني خيلي حائز اهميت است. - دراين فيلم سعي كرديد در سير واقعي اتفاق شركت كنيد يا به بازآفريني واقعيت پرداختيد؟ خودم به عنوان ناظر شركت كردم و همراه اين آدمها بودم . من فقط ثبت كردم و اصلا هيچ بازآفريني نبوده مگر صحنههاي بازسازي كه صحبتاش را كرديم كه در آنها هم شايد خيلي دخيل نبودم . ولي تمام صحنههايي كه ميبينيد جريان زندگي خود اين انسانها است. حرفهاي اشخاص كاملا واقعي است و محوريت حرفها را هم خودشان تعيين ميكردند، به غير از جاهايي كه من هم سوالهايي كردم . در واقع همراهي بودم كه فقط مسيرهاي اين همراهي را انتخاب ميكردم . براياينكه در زندگي اينها جريانهاي متفاوتي وجود دارد كه من نميتوانستم وارد تمام اين جريانها شوم. مثلا اگر ريما براي سوال شرعي نزد روحاني رفت ، اين سوال برايش وجود داشت فقط من مسير را به او پيشنهاد كردم . سعي كردم در سير واقعي اتفاق دست نبرم ولي خواستم درحاصل كار ، حسي كه به خودم انتقال پيدا كرده بود به اين آدمها هم منتقل شود. - براي نمايش مشكلي نداشتيد؟ من به تازگي از وزارت ارشاد مجوز گرفتهام . پيش از آن هيچ اقدامينكرده بودم. روزي كه ساخت اين فيلم را شروع كردم همه گفتند " اين چه كاري است، فيلمي بساز كه مجوز بگيرد و ديده شود ." من در كمال نا اميدي فكر كردم بايد براي اين فيلم تلاش كنم . فيلم را بردم ارشاد و بدون اين كه روند عجيب و غريبي را طي كنم ، مجوز گرفت. خيلي از اين بابت خوشحالم و احساس كردم خستگي اين مدت از تنام بيرون رفت. - توقعاتي كه از اين فيلم داشتيد ، برآورده شد ؟ اميدوارم در بخشي كه دلم ميخواست حس همذاتپنداري ايجاد كنم، موفق بوده باشم . به لحاظ بحث فني و ساختار ميدانم كه ميتوانست از اين بهتر باشد و به نقاط ضعف فيلم آگاه هستم . مهمترين مساله اين است كه اين فيلم بتواند براي اين انسانها كمكي محسوب شود . اي كاش ميشد اين فيلم و فيلمهاي مشابه ، امكان نمايشهاي ديگري داشتند. اي كاش در تلويزيون نمايش داده ميشدند . اي كاش همهی مردم نسبت به اين قضيه آگاه باشند . به نظر من معضل اين آدمها اقليتبودن و بيتاثيربودن بر شرايط اجتماعي نيست . تك تك ما آدمها در شرايط اجتماعي و در سلامت اجتماع موثريم. همانطور كه اجتماع بر اين آدمها موثر است ، اينها هم بر اجتماع تاثير گذارند . - ريما در جلسه پرسش و پاسخ ، فيلم را با " اين خانه سياه است " مقايسه كرد . آن فيلم را خيليها ديدند اما آيا توانست در وضعيت جذاميها تاثير بگذارد؟ شرايط جذاميها متفاوت است. آدمها دلشان براي جذاميها ميسوزد و از بعد اخلاقي به يك جذامي بد نگاه نميشود. فقط نميشود به آنها نزديك شد چون از يك بيماري مسري حرف ميزنيم . ريما و دوستاناش و همنوعانشان كه بيمار نيستند . آفرينششان اينگونه است . منتهي نگاهي كه به ايشان ميشود نگاه غير اخلاقي است . اين انسانها را نبايد به عنوان منحرف بشناسيم . به قول دكتر ميرجلالي بايد بدانيم كهاينها كنار ما هستند و به راحتي بپذيريمشان . خودشان هم بايد احساس كنند آدمهاي طبيعي هستند . همين كه آنها را بپذيريم برايشان كمك بزرگي است . چون كار بيشتري از دستمان بر نميآيد . علم هم هر كاري از دستاش بر ميآمده براياين آدمها انجام داده . شرايط " اين خانه سياه است " فرق ميكرد . هر چند نگاه انسانياش در حس آدمها تاثير داشته . من كه نميتوانم خودم را با آدم بزرگي كه شهامت رفتن بين جذاميها را داشت و از هيچچيز نترسيد ، قياس كنم . اما معتقدم پرداختن به اين موضوعات ميتواند تاثيرگذار باشد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 17:22 توسط علیرضا |
|
|
مخصوص FTM ها :Successful TransMen Links and Photos
مخصوص MTF ها :Transsexual Women's Successes Links and Photos |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 14:24 توسط علیرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من علیرضام! علیرضای آینده!
علیرضایی که تو زندگیش قراره هر دو نوع بودنو تجربه کنه، علیرضایی که ثابت میکنه انسان بودن به روح آدم بستگی داره نه به جسمش، علیرضایی که یه نشونست برای ثابت کردن قدرت فوق العاده ای که خدا به انسان داده علیرضایی که ... |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
|
RSS
|