![]() |
![]() |
|
| آرزويي در سر نميشكفد مگر آنكه توان برآوردنش نيز به تو ارزاني شده باشد، آرزومند را اما كوششها بايد! |
|
وقتي به دوروبرم خوب نگاه ميكنم ميبينم همه بالاخره به هرچي كه ميخوان ميرسن يعني فقط كافيه تلاش در خور توجه اون مسأله رو انجام بدن اما ما..... بعد از يه عمر بدبختي كه مثل دست و پا زدن تو لجن ميمونه تازه بايد خودمون بشيم، بعدش ميبيني به به! چقدر دير شده تازه اندر خم اولين كوچه زندگياي. آرزوهات چي شدن؟ كجا رفتن؟ آدما؟ محبتشون؟ دوستات؟ عشقت؟ همه اينارو به خاطر اين از دست دادي كه ...................... دست خودتم نبوده درست! اما دير خودت شدي. ميترسم از اون روزي كه حتي ديگه اسممم با صداي تو نشنوم! از اون روزي كه اين نگاهي كه ديوونته ندونم به كجا خيرش كنم! من با خودم چي كار كردم؟ هيچكس نميدونه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 23:52 توسط علیرضا |
|
|
وقتي خدا به تو ميگه باشه، به تو همون چيزيو ميده كه تو ميخواي. وقتي به تو ميگه نه، به تو يه چيز بهتر ميده. و وقتي بهت ميگه صبر كن، در تدارك بهترين چيز براي توست. خدايا حس ميكنم بهت چسبيدم چون ديگه هيچكس نيست فقط خودتي.
فقط |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 0:39 توسط علیرضا |
|
|
امشب یه اتفاق خوب افتاد درسته که همه چی سرجاشه وهیچ فرقی نکرده اما حتی خودشم نمیدونه همین موضوع کوچیک چقدر تاثیر داره.
بالاخره من با این موضوع کنار میام اما به چه قیمتی نمیدونم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 2:16 توسط علیرضا |
|
|
از صبح تا شب همش منتظرم عين قبل، ولي چرا احمق! ديگه چيزي مثل قبل نيست همه چيت از بين رفته همه چيت. دلت به چي خوشه منتظري چي ببيني؟ چي بخوني؟ هيچي. قرار نيست چيزي بياد. يا نمياد يا اگرم بياد چيزاييه كه اكثراً لحنش بيشتر حالتو ميگيره همينو ميخواي؟ براي همينه كه ميگم احمقي. پس چرا دلتو خوش كردي؟ تو كه ميدوني ديگه بي فايدست حتي اگه دست و پا بزني حتي اگه قرار باشه بميري. اصلاً حتي اگه بميري. (بقيه زندهان و به زندگيشون ادامه ميدن) چرا من الان كارام تموم نشده؟ حالا بدبخت اگه كاراتم تموم شده بود ميخواستي چه غلطي بكني؟ ديگه چه فرقي ميكنه؟ حرف مردم يا بچه دار نشدنت درست ميشه؟ چيزايي كه براش مهمه ايناست.
نه خودت نه وجودت نه عشقت نه تمام اون حرفايي كه مدتها با لب بسته فقط با نگاهت بهش زدي حرفايي كه از عمق وجودت بودن يا حرفاييو كه اينقدر زدي كه همش تكراري بود ولي چون هميشه محكمتر و مصممتر از قبل بود ميدونستي كه ارزششو ميفهمه تا بالاخره قسم خورد، يه قسمي كه تو بهش گفته بودي يه روزي ميخوري، اما اين روز چرا اينقدر زود اومد؟ خدايا خداي بزرگ، من بايد چي كار كنم؟ ........ شانه بالا زدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر چه كسي باور كرد انقده جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد. ميتواني تو به من زندگاني بخشي يا بگيري از من آنچه را ميبخشي. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 15:51 توسط علیرضا |
|
|
كاش ميدونستي تو چه وضعي دارم دست و پا مي زنم كاش ميتونستم بهت بگم كاش خودت ميدونستي اما مي دونم كه هيچكدوم اينا فايده نداره چه فرقي ميكنه تو بدوني يا ندوني اصل قضيه يه چيزه.
اينقدر از صبح تا شب سرت گرم هست كه تا بخواد حتي يادت بيفته از يادت ميبرنش تو اصلا" بهش فكر ميكني؟ نميكني چون ميدوني كه فايده نداره! براي چي بايد به چيزي فكر كني كه قرار نيست هيچ جايگاهي تو زندگيت داشته باشه همش يه مشت خاطرست خاطراتي كه الان به خاطر دونه دونشون پشيموني چون اگه نبودن الان راحتتر بودي الان عذاب وجدان نداشتي البته به من گفتي ندارم اما مي دونم كه داري مطمئنم.
آخه تو باهاش كنار اومدي اما من چي؟ من چرا نميام؟! چرا؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 0:12 توسط علیرضا |
|
|
............... تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت برای من شده عادت
برات دعا می کنم، یه عالمه دعای خیر و فقط به نیت خوشبختیت. این آخرین کاریه که می تونم برات انجام بدم ( عزیز من ) . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 2:57 توسط علیرضا |
|
|
بدجوري دلم گرفته حالم خيلي گرفتس خيلي دلم ميخواد حرف بزنم اما چه فايده مگه حرف زدن درديو دوا ميكنه نه نميكنه امتحان كردم، درد آدم فقط مال خود آدمه و از دست هيچكسم كاري بر نمياد خدايا دارم ميتركم دل من هميشه خيلي بزرگ بود جاي همه چي داشت ولي چرا الان طاقت نمياره خدايا خيلي داغونم خيلي اوضاع بده چرا هيچ جوري نميتونم باهاش كنار بيام من همه راها رو امتحان كردم اما چرا هيچكدوم جواب نميدن خدايا به دادم برس خدايا خستهام. خدايا چرا وقتي يكي ميخواد به آرزوش برسه يكي ديگه بايد بميره آخه چرا؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 13:50 توسط علیرضا |
|
|
اولش فكر نميكردم كه دلم رو برده باشه يا دلم گول چشاي روشنش رو خورده باشه اما نه گذشتو ديدم دل من ديوونه تر شد به تو گفتمو دلت از قصه من با خبر شد. "آخ كه چه لذتي داره ناز چشماتو كشيدن رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن" ميدونم دوسم نداري مثل روزاي گذشته، من خودم خوندم تو چشماش، يه كسي اونو نوشته ميدونم فرقي نداره واست عاشق بودن من، ميدونم واست يكي شد بودنو نبودن من. اما روح من يه درياست پره از موج و تلاطم ساحلش توييو، موجاش خنجراي حرف مردم .
"آخ كه چه لذتي داره ناز چشماتو كشيدن رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 22:6 توسط علیرضا |
|
|
هميشه از بچه بدم ميومد اما الان ازش متنفرم ( از قديم گفتن گربه دستش به گوشت نميرسه ..... ) اما نه من واقعا" بچه دوست نداشتم اما الان حالم ازش بهم ميخوره چون جلوي خوشبختيمو گرفته چون شده دليل براي اينكه مدت مصرف دار بشي بدش به راحتي يه شي دور انداخته بشي يه شياي كه حالا ممكنه يكمم دلت واسش تنگ بشه من نميفهمم اين بچه اينقدر تحفست؟؟؟؟؟ يا اينكه زندگي عوضيه، اصلا" من نميفهمم خدا براي چي به آدم احساس داده وقتي اصلا" به درد نميخوره وقتي هميشه نديده گرفته ميشه چون اولويت منطق بالاتره خوب خداي بزرگ وقتي عقل و منطق هيچ جايي براي احساس نذاشته چرا آفريديش؟؟؟؟؟؟؟ چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حتما" آفريديش كه بتوني عذاب بدي خوب نه اين منطقيه ولي اگه آفريديش دنيا قشنگ بشه نه خبري نيست تو اين دنياي بزرگت اين تنها چيزيه كه به راحتي نديده گرفته ميشه و له ميكنتت. منكه ديگه حالم از اين چيزا بهم ميخوره به نظرم آدم نبايد دنبال كاراي بي ارزش بره من كه توبه كردم ديگه هيچوقت خودمو قاطيه اين مسائل نميكنم همه سعيمم ميكنم تمام وابستگي هاي احساسيمو از بين ببرم خودمم ميخوام احساس له كنم چون احساس مال له كردنه و به هيچ درد ديگه اي هم نمي خوره. بعد من يه همچين آدمي با يه همچين ذهنيتي كه دارم با تو كه پر از احساسي چه غلطي بكنم ولي چارهاي نيست تو ام عادت ميكني چون احساس مال له كردنه |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 21:42 توسط علیرضا |
|
|
سلام بعد از مدتها تصميم گرفتم امروز يه پست بذارم
يه چند وقتيه بنا به دلايلي كه اگه بخوام توضيحشون بدم خودش يه كتابه خيلي كلافه و خسته ام واضح تر بگم از زندگي سيرم دلم فقط مرگ مي خواد اما مي دونم كه خدا ننشسته به اراده من جونمو بگيره پس بايد صبر كنم . خدا بعضي وقتا با بد چيزايي آدمو امتحان ميكنه نميدونم چرا وقتي خودش ميدونه بنده هاش طاقت چيو دارنو طاقت چيو ندارن بازم با بي طاقتياشون با چيزايي كه براشون حكم مرگ و زندگيو دارن امتحانشون ميكنه كه بهش بگه اينقدر ادعاي قدرت نكن تو هيچي نيستي، منكه اينبار از امتحانم سربلند بيرون نميام اما اميدوارم خدا ديگه بيشتر از اينا الان حالمو نگيره. درس بزرگي كه گرفتم اينه كه وقتي قدم تو يه راهي ميذارم هميشه به عاقبت كارم فكر كنم و هيچوقت فراموشش نكنم ديگه بي گدار دل به دريا نزنم ، كاري كنم كه هميشه تحت هر شرايطي احترامم سر جاش باشه كاري كنم كه شخصيتم حفظ بشه و نذارم فشارهاي روحيم باعث بشه كه خودمو يه آدم بي شخصيت نشون بدم و اينكه ته ذهنم يه جايي براي اين بذارم كه رفتار آدماي ديگرو هيچوقت نميشه پيش بيني كرد حتي اگه بگن كه برات ميميرنم بازم طوري رفتار ميكنن كه مثلا" به نفع شماست اما آخرش به نفع کیه اینو فقط خدا میدونه و بس. همه همه همه تو اين دنيا به فكر آرامش و راحتيه خودشونن و هميشه دنبال يه راهي ميگردن كه زودتر جواب بده وتوام اگه عاشق باشی باید سکوت کنی و نظاره و به غیر از یه دعای خیر پشت سرش هیچ کار دیگه ای از دستت بر نیاد. و ديگه اينكه دوست داشتن هيچوقت از خودگذشتگي نمياره اين فقط عشقه كه از خودگذشتن مياره كه اونم هر كسي عاشق نيست اينم ميدونم آدم اگه واقعا" عاشق باشه چارهاي به غير از سوختن و ساختن نداره. كارامم كند داره پيش ميره و شديدا" رفته تو اعصابم . خوش و خرم باشين در پناه حق |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 14:1 توسط علیرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من علیرضام! علیرضای آینده!
علیرضایی که تو زندگیش قراره هر دو نوع بودنو تجربه کنه، علیرضایی که ثابت میکنه انسان بودن به روح آدم بستگی داره نه به جسمش، علیرضایی که یه نشونست برای ثابت کردن قدرت فوق العاده ای که خدا به انسان داده علیرضایی که ... |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
|
RSS
|