تبليغاتX
دنیای من
آرزويي در سر نمي‌شكفد مگر آنكه توان برآوردنش نيز به تو ارزاني شده باشد، آرزومند را اما كوششها بايد!

الان ديگه مي‌شه گفت عليرضا قطعاً تموم شد!

خوب ديگه وقتش شده بود تازه كلي‌ام دير شده بود بايد خيلي زودتر اينكارو مي‌كردم اما خوب ديگه معمولاً پيش مياد آدم وقتي مي‌خواد در مورد يه موضوع مهم زندگيش تصميم جدي بگيره نتونه سريع و جسورانه عمل كنه اين مسأله دقيقاً همين حكمو براي من داشت خلاصه هر چي كه بود گذشت بالاخره درستش كردم همه چي شد عين قبل انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده (البته ظاهراً) بايد بتونم دوباره خودمو نشون بدم، ناله بسه. در جا زدن بسه. غصه خوردن به خاطر از دست دادن چيزايي كه ديگه هيچوقت بدست نميان بسه. چيزايي كه اصلاً مال من نبودن و من در مورد مالكيتم تند رفته بودم.

خلاصه من خيلي چيزارو باختم (اما آگاهانه و بدون پشيموني شايد بهتره بگم به ازاي به دست آوردن چيزي خيلي چيزارو باختم كه خودش كلي بدست آوردن بود و هنوزم حاضرم اگه لازم شد باقيموندمم ببازم) اما زندگي در جريانه و به خاطر من حاضر نيست متوقف بشه پس نبايد عقب بمونم، هنوزم ميتونم خوشحالت كنم اينو بهت ثابت مي‌كنم اما ايندفعه با يه روشي كه تو هم ازش لذت ببري.

 

دوباره مي‌شم همون عليرضايي كه تو ذهنت هم خيلي بزرگ بود هم خيلي قوي، قبول دارم بدجوري خودمو ضايع كردم اما مطمئنم زندگي اونقدر ميدوون داره كه دوباره خودمو بهت ثابت كنم.

زندگی تجربه تلخ فراوان دارد دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد.

 

حالا يه حس خوب دارم تو قيد و بند نيستم، هيچ تعهدي ندارم، چيزي كه خيلي وقته تجربش نكردم فكر كنم چيز بدي نباشه شايد اينجوري هم بشه از زندگي لذت برد حتماً ميشه بعدشم هنوزم تورو دارم اما به يه شكل جديد شايد اينم بد نباشه اما هرچي كه باشه بهش عادت مي‌كنم مگه نه؟

 

مطمئنم كه خوشبخت ميشي و مطمئنم كه خوشبخت ميشم هر دو هستيم و اون روزو مي‌بينيم.

 

ولي تا دنيا دنياست تو يه دونه‌اي جات دربست مال خودته، حسم، عشقم، با خيلي چيزاي ديگه كه خودت بهتر مي‌دوني.

 

پس يا علي شروع مي‌كنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 21:2  توسط علیرضا | 
ديروز به خاطر بچه ها حالم خيلي گرفته شد دوستاي خودمو مي گم با دو سه نفرشون صحبت كردم خيلي در به داغونن من نمي دونم جرا هيچكس نيست بهشون كمك كنه اي كاش خودم ميتونستم، حاضر بودم شبانه روز وقت بذارم برم با خانوادهاشون حرف بزنم، نميدونم كي مي خوان بفهمن؟!

چرا فرهنگ مردم ما اينقدر سنتيه چرا عقلشون به چشمشونه چرا سعي مي كنن مدام حقايقو پنهان كنن خدايا هممونو كمك كن اينا فقط تورو دارن اينجا هيچ حامي اي ندارن حالا ما كه پسريم ميريم دنبال زندگيمون يه جوري از پسش بر ميايم اما اونا دخترن گناه دارن نبايد تنها بمونن بدون حمايت به خدا اين انصاف نيست چرا بايد اينقدر به تنگ بيان كه حاضر بشن ....

كاش خيلي چيزا دست من بود.

ما همه وبلاگ ساختيم كه اطلاع رساني كنيم يه جايي باشه كه داد بزنيم مشكلاتونو بگيم مردم با ما آشنا بشن اما چه فايده كه موضوع از ريشه مشكل داره با اين خانواده ها! خدايا بچه ها كم آوردن كمكشون كن.

يا حق.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 23:10  توسط علیرضا | 

خوب به سلامتي ديگه عليرضا در حال تموم شدنه ديشب بالاخره با هزار بدبختي يكي از تعهدات سختم تموم شد بايد مي‌شد چاره‌اي نبود خيلي وقت بود كه مي‌خواستم تمومش كنم اما نمي‌شد، ديدي بالاخره تونستم لهت كنم؟ ديدي ازم بر ميومد؟ خودتم  باورت نمي‌شه اما شد!

حالا مونده اصل كاري اونم كه ديگه ظاهرا" خودش داره براي تموم شدنش لحظه شماري مي‌كنه، ديشب با يه دوستي حرف مي‌زدم بهش گفتم نمي‌تونم تحمل كنم از بالا بيام پايين ( اونم از چه بالايي از اوج اوج از نوك قله )،‌  همه دوست دارن برن بالا پس منم استثنا نيستم اما تو چرا اينو نمي‌فهمي؟!!

بعضي وقتا ما آدما به جايي مي‌رسيم كه دلمون نمي‌خواد بفهميم، الان هم تو، تو اين فازي هم خودم هر كدوممونم به خاطر خودمون.

انگار با هم غريبه‌ايم خوبيه ما دشمنيه كاش منو تو مي‌فهميديم اومدني رفتنيه اومدني رفتنيه

كسي حرف منو انگار نمي‌فهمه مرده زنده خوابو بيدار نمي‌فهمه كسي تنهاييمو از من نمي‌دزده درد مارو در و ديوار نمي‌فهمه واسة تنهايي خودم دلم مي‌سوزه قلب امروزيه من خالي تر از ديروزه، سقوط من در خودمه سقوط ما مثل منه مرگ روزاي بچگي از روز به شب رسيدنه دشمنيا مصيبته سقوط ما مصيبته مرگ صدا مصيبته، مصيبته حقيقته،‌ حقيقته حقيقته، تقصير اين قصه‌ها بود تقصير اين دشمنا بود اونا اگه شب نبودن سپيده امروز با ما بود.        سپيده امروز با ما بود

ديشب به همون دوست گفتم پشيمون نيستم حتي اگه بدتر از اينم مي‌شد پشيمون نبودم تجربه كردن عشق واقعي از هر كسي بر نمياد خاطره‌هايي دارم كه شايد خيليا داشته باشنش حتي خودم بارها تجربه كردمشون اما اينبار حسش عشقش نيروش، خدايا فقط تو مي‌دوني چي مي‌گم.

مي‌دونم فعلاً از پس تحمل كردنش بر نميام اما بالاخره باهاش كنار ميام براي اينكه واقعاً چاره ديگه‌اي ندارم.

يادم رفت بهت بگم تو لاله ناز مني، توی عاشقي، تو اوج پرواز مني اين دل سرسپرده‌ام لايق عشق تو نبود آنچه تورا نگفتمت اي كاش يادم بود، يادم رفت نظر كنم به گريه و زار دلم يادم.   يادم رفت يادم رفت.

هيچوقت اينطوري به چه كنم نيفتاده بودم! خدايا من بايد چي كار كنم؟

فقط اينو مي‌دونم كه تنها باشم بهتره تا به قول همون دوست يه معجزه اتفاق بيفته!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 12:13  توسط علیرضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من علیرضام! علیرضای آینده!
علیرضایی که تو زندگیش قراره هر دو نوع بودنو تجربه کنه، علیرضایی که ثابت میکنه انسان بودن به روح آدم بستگی داره نه به جسمش، علیرضایی که یه نشونست برای ثابت کردن قدرت فوق العاده ای که خدا به انسان داده علیرضایی که ...

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
آرمان (TS)
شیوا (TS)
پریناز (TS)
هما (TS)
کسری (TS)
سوسن (TS)
علی (TS)
امیر (TS)
مانی (TS)
دلارام (TS)
امیر علی (TS)
آخرین حرف (TS)
وبلاگ دکتر اوحدی
سپيده
Dr. Harold Reed, Miami Florida
FTM Boy
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM