![]() |
![]() |
|
| آرزويي در سر نميشكفد مگر آنكه توان برآوردنش نيز به تو ارزاني شده باشد، آرزومند را اما كوششها بايد! |
|
یادم رفت بگم وقتی خواهرم فهمید همون یه ذره امیدیم که داشت از بین رفت با خودش فکر می کرد شاید نباشه! اما اشتباه می کرد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 22:42 توسط علیرضا |
|
|
دیشب حالم خیلی بد بود یکی از بدترین خبراییو که کم کم باید می شنیدم شنیدم در مورد اون، همونی که تمام روح نوشته های وبلاگمه.
اما امروز: بالاخره بعد از ۳ ماه انتظار امروز که زنگ زدم کلینیک منشی دکتر بهم گفت که باید مشتلق بدی، فهمیدم که گواهیم اومده، جدای از ارزشش چون خیلی طول کشید این گواهی برام ارزش بیشتری داره لااقل دهن خیلی هارو بست اونایی که هر لحظه به خودشون اجازه مسخره کردن می دادن دیگه باید بفهمن که وقت اینه که به خودشون بیانو واقعیتو بپذیرن بله من یه transsexual هستم و این دیگه مشکل من نیست چون من دارم حلش میکنم این دیگه مشکل اوناییه که نمیپذیرنش حالا خوشحالی اصلی مال وقتیه که مجوزمم بگیرم. اونم می گیرم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 19:45 توسط علیرضا |
|
|
بعد از شنيدن حرفت داشتم ديوونه ميشدم. تو تختم بند نميشدم دلم ميخواست برم بيرون اما نميشد دير بود. وقتي اون دست تو رو ميگيره من پيش کی فرياد بزنم که زندگيمو ازم گرفتن. اون روزي كه سرتو رو شونش ميذاري به کی بگم دارم می ميرم. اون روزي كه نگاهت تو نگاه اونه به کی بگم که همه همه دنيامو ازم گرفتن. اگه من و تو مال هم نباشیم به کی بگم که نهايت عجزمه. به کی بگم همه عشق من نصیب يكي ديگه ميشه وکمرم داره ميشکنه. به کی بگم هيچ کس مثل من قدرشو نمی دونه.هيچ کس مثل من دوسش نداره. هنوزم اين فكرا داره ديوونم ميکنه. اگه مال هم نباشیم...... در صورتي كه ميدونم نميشيم! قصه من قصه کسیه كه با چنگ و دندون می خواد توی طوفان شن چادر پاره ای که تنها سر پناهشه رو حفظ کنه ولي... باور کن با همه وجود سعی ميكنم بهت بگم عزیزم ديوونتم دوست دارم اما ....... ولی من عاشقم میخوام تا آخرش برم میخوام تا آخرش برم تا جايي كه مطمئن بشم همه راهارو تا آخر رفتمو ديگه هیچ راهی نمونده.
هر چند که بی فایدست اما .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 10:30 توسط علیرضا |
|
|
عجب دنياييه پارسال اين موقع در چه حالي بوديمو امسال در چه حالي! بماند. پارسال با اينكه به طرز فجيعي تموم شد اما براي من سال پر باري بود، امسال سال سرنوشت ساز زندگيه منه بزرگترين اتفاقات زندگيم امسال قراره كه بيفته هم در مورد خودم و هم در مورد كسي كه نقش بزرگي تو زندگيم داشت و داره. زندگي يه اتفاق مسخره و بي ارزشه اما ما به خاطر ادامه دادنش بايد خودمونو به آب و آتيش بزنيم ديگه اينجوريه ديگه. به هر حال اميدوارم امسال براي همه يه سال پر از موفقيت و سربلندي باشه. يا حق.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 14:14 توسط علیرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من علیرضام! علیرضای آینده!
علیرضایی که تو زندگیش قراره هر دو نوع بودنو تجربه کنه، علیرضایی که ثابت میکنه انسان بودن به روح آدم بستگی داره نه به جسمش، علیرضایی که یه نشونست برای ثابت کردن قدرت فوق العاده ای که خدا به انسان داده علیرضایی که ... |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
|
RSS
|