![]() |
![]() |
|
| آرزويي در سر نميشكفد مگر آنكه توان برآوردنش نيز به تو ارزاني شده باشد، آرزومند را اما كوششها بايد! |
|
ميدوني چيه بعضي وقتا حس ميكنم بد موضوع رو جا ميندازم با اينكه وقتي يه گوش شنواي منطقي پيدا ميكنم سعيمو ميكنم به بهترين نحو اين مسألو رو براش توضيح بدم اما حس ميكنم يه اشتباه بزرگ در مورد همه داشتم اونم اينه كه همه فكر ميكنن ما وقتي عمل ميكنيم ديگه هيچ مشكلي نداريم، اما اينو يادشون ميره كه ما تازه ميشيم یه آدم معمولی! چرا فكر نميكنن كه بعدش ما به عنوان يه آدم عادي هزارتا مشكل داريم؟ شايدم بيشتر! به اضافه اینکه تازه کلی از دوستان ونزدیکانمونم به خاطر این تغییر از دست میدیم چون اونا با ( این ننگ نمیتونن ادامه بدن و برای در امان موندن از طعنه و کنایه های دیگران به ناچار باید برن). خودمو ميگم به بقيه كاري ندارم،26 سالمه حالا معلوم نيست كي بتونم عمل كنم تازه بايد كلي صبر كنم قيافم جا بيفته برم سر كار (6 ماه، 1 سال شايدم بيشتر) كي ميدونه بدن من چقدر زود يا دير جواب ميده حالا باز جاي شكرش باقيه يه مدرك دارم اما ديگه فكر نميكنم حتي بتونم از كساني كه الان ميتونم ازشون كمك بگيرم براي كار ديگه بعد عملمم حاضر باشن همچين كاري بكنن! ميدوني چيه حتی دوستاي نزديك خودمم فكر ميكنن هدف اول و آخر من عمله اما عمل براي ما برابره با يه تولد دوباره فقط همين، شايد يكي دوماه خوشحال باشيم كه ديگه حمل كننده يه هويت غريبه نيستيم و هويت خودمونه كه داريم راه ميبريمش اما به خدا لذتش فقط همون یکی دو ماهه چطوري بگم اينو درك كنين! بابا به خدا من حاضرم بميرم اما اينطوري تو اين اجتماع مثل موش كور يه زندگي زيرزميني نداشته باشم دلم ميخواد رو باشم! دلم ميخواد وقتي عاشقم عين همه آدما بتونم لااقل فقط حرفشو بزنم نه اينكه بترسم كه اگه ديگران بفهمن..........! دلم ميخواد وقتي درد دارم بتونم راحت بشينم با دوستم حرف بزنم نه اينكه اونو همش بريزم تو خودم اينقدر قورتش بدم كه بعد از يه مدت ديگه اون گره رو نتونم باز كنم ! دلم ميخواد مثل همه آدماي ديگه حق داشته باشم نه اينكه بهخاطر اين مسأله مجبور باشم از همه حقوقم بگذرم و تازه نظارهگر استفاده ديگران از حقوقم باشم! بابا منم آدمم دلم ميخواد عين آدم زندگي كنم . اينجاست كه به خدا ميگم خدايا ناشكري نميكنم اما باور كن ادامه دادنش برام سخته نميتونم، من نه ضعيفم نه خودخواه، اينو ثابت كردم با 26 سال دوگانگي مطلق، اما كاش ميشد خدا مرگم مثل آرزوهاي ديگه آدم به آدم ميدادو دلخورم نميشد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 16:0 توسط علیرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من علیرضام! علیرضای آینده!
علیرضایی که تو زندگیش قراره هر دو نوع بودنو تجربه کنه، علیرضایی که ثابت میکنه انسان بودن به روح آدم بستگی داره نه به جسمش، علیرضایی که یه نشونست برای ثابت کردن قدرت فوق العاده ای که خدا به انسان داده علیرضایی که ... |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
|
RSS
|